خانه / اخبار حوزه و دانشگاه / از پاشیدن نوشابه بر حاج آقای موتورسوار تا تمرین ژست حاج حسین انصاریان (بخش دوم)

از پاشیدن نوشابه بر حاج آقای موتورسوار تا تمرین ژست حاج حسین انصاریان (بخش دوم)


حوزه/ از گاراژ تماس گرفتند که ماشین شما درست شده، چون از هزینه آن نگران بودم پرسیدم هزینه آن چقدر شده، آقای تکبیری صاحب گاراژ گفت: البته قابلی ندارد؛ ۷۵۰ هزارتومان شده است؛ با خودم گفتم یا ابوالفضل من تمام موجودیم ۴۰۰ هزار تومان است، بقیه اش را چه کنم؟! ولی …

به گزارش خبرگزاری «حوزه»، جشنواره خاطره نگاری اشراق (خاطرات تبلیغ) اقدام به انتشار خاطرات منتخب ارسالی از سوی طلاب در قالب کتاب «از لس آنجلس تا پنجره فولاد» نموده که در این نوشتار، بخش دوم خاطره حجت الاسلام مجتبی محیطی را تقدیم حضور علاقمندان می کنیم.

* ادامه بخش نخست

بعد از دهه‌ی محرم، مردم روستا جهت احترام و سپاسگزاری مبلغی هدیه برای من تهیه کرده بودند، ابوتراب که مسئول رساندن این هدیه بود مبلغ ۲۰ هزار تومان را در پاکتی قرار داده و می خواست به من بدهد که قبول نکردم و گفتم: من از باب وظیفه‌ی دینی منبر رفته ام و هیچ انتظاری از مردم ندارم، ابوتراب گفت: سخن شما درست است، ولی همانگونه که شما وظیفه دارید، مردم هم در قبال زحمات شما وظیفه ای دارند، مبلغ ناچیزی است، این هدیه را از بابت هزینه رفت و آمدتان بپذیرید.

* اولین هدیه منبری که هدیه به مادر شد

با اصرار ابوتراب پول را قبول کردم، چون هنوز مجرد بودم و در خانه پدر زندگی می کردم خرجی نداشتم و مثل خیلی از بچه های امروزی هم اهل ولخرجی نبودم، حتی از شهریه ام نیز مقداری پس انداز کرده بودم. با خود گفتم با این پول چه کنم! دیدم بهترین کار این است که یک ماشین لباس شویی برای مادرم بخرم، به اتفاق شوهر خواهرم ابوالفضل به خیابان برای خرید رفتیم و یک ماشین لباس شوی سطلی به قیمت ۵۰ هزار تومان خریدیم، مادرم از دیدن لباس شویی خیلی خوشحال شده بود، چون با این لباس شویی زحمت شستشوی لباس کم می شد و فقط آبکشی آن را انجام می داد. مادرم واقعا شیرزنی بود که علاوه بر کار خانه در مزرعه نیز به کمک پدرم می رفت و اضافه بر آن چند گاو هم داشت که باید به آن ها علوفه می داد و آن ها را می دوشید؛ اما هیچ گاه احساس خستگی نمی کرد؛ فقط بعضی از اوقات که خیلی خسته می شد از شدت خستگی می افتاد و دیگر نمی توانست بلند شود که مجبور بودیم او را به بیمارستان ببریم یعنی تا زمانی که جان داشت کار می کرد و زحمت می کشید، خوشحال بودم که با این لباس شویی کمی از کار او کمتر شده است.

به این ترتیب من دیگر به عنوان روحانی روستا پذیرفته شده و از احترام خاصی برخوردار بودم؛ ماه محرم و صفر تمام شده بود و عروسی ها رونق خاصی به خود گرفته بود؛ لذا هر کس که می خواست دختر یا پسرش را عروس یا داماد کند از من می خواست که صیغه‌ی عقد آن ها را بخوانم، با اینکه خودم هنوز ازدواج نکرده بودم اما صیغه عقد ازدواج دختر و پسرهای زیادی را خوانده بودم.

* مبلغ همه فن حریف

در همین مدت کوتاه از نظر تبلیغی همه فن حریف شده بودم، هم نماز جماعت می خواندم، هم منبر می رفتم و هم صیغه عقد برای مردم می خواندم و از میان کارهای تبلیغی یک روحانی، فقط نماز میت را نخوانده بودم هر چند کارهای روحانی خیلی فراتر از این کارهاست؛ تحقیق، آموزش، کلاس داری و…؛ ولی در حوزه تبلیغ این کارها در بین مردم معروف تر است، اما ای کاش نماز میت را هم نمی خواندم چون اولین نماز میتی را که خواندم نماز بر پیکر یکی از دوستانم بود.

* صبح زمستانی و اقامه نماز میت بر یکی از دوستان

صبح زمستانی بود، هنوز هوا کامل روشن نشده بود، برف هم از آسمان در حال باریدن بود، ناگهان صدای ضربه های  شدید به درب منزل، فضای آرام خانه را به هم ریخت، پدرم از جا پرید و فورا به درب خانه رفت، صدای پچ پچی از راهروی درب خانه به گوش می رسید؛ گویا یک اتفاق بدی رخ داده بود، زیرا در روستای ما هر گاه کسی از دنیا می رفت، اولین خانواده ای که خبردار می شد خانواده حاج محمد بود، چون پدر و مادرم هر دو وظیفه‌ی غسّالی روستا را بر عهده داشتند، هرگاه مردی از دنیا می رفت پدرم او را غسل و حُنوط و کفن می کرد و هرگاه زنی از دنیا می رفت مادرم او را غسل و کفن و حُنوط می کرد، چون معمولا در روستا تشریفات امروزی نبود، بلکه معمولا در هر روستا افرادی بودند که به خاطر استحباتش این عمل را انجام می دادند؛ در روایت هم داریم که مستحب است هر فرد مسلمانی هفت میت را غسل و کفن دهد.

وقتی که پدرم برگشت، مادرم از او پرسید چه خبر است، اتفاقی افتاده است؟! پدرم که بارقه‌ی ناراحتی در چهره اش هویدا بود گفت ابوتراب از دنیا رفته است، مادرم پرسید چطور ممکن است! همین دیروز خوب وسالم داشت با موتور به سمت منزلش می رفت، راست می گفت؛ چون من نیز دیشب او را در مسجد دیده بودم و خوب و سالم بود، خیلی ناراحت شدم؛ اشک از چشمانم سرازیر شد و از علت حادثه پرسیدم.

پدرم گفت مثل اینکه به خاطر مشکلات مالی سکته‌ی قلبی کرده است، ابوتراب بچه‌ی جبهه و جنگ بود، اما نمی دانم چگونه بود که به هرکاری که دست می زد ورشکست می شد، زمانی یک مغازه قصابی اجاره کرده بود؛ هنوز شروع به کار نکرده بود یخچال قصابی سوخت، زمانی آب و زمین کشاورزی اجاره کرده بود؛ اما نتوانست محصولی مرغوب بدست آورد و متضّرر شد. اینگونه بود که بی پولی کار خودش را کرده بود و بر قلب ضعیف و بی رمقش حمله ور شده و جانش را گرفته بود؛ هرچند عمر در دست خداست و هرکس به صورتی باید دار فانی دنیای را وداع گوید.

حسابی غصه دار شدم و قطرات اشک بر صورتم جاری شد؛ چون ابوتراب برای من به منزله یک برادر بزرگتر بود و با این که فرزندش هم سن و سال من بود؛ ولی رفاقت من با ابوتراب خیلی زیاد و یک ارتباط صمیمی بود.

* نماز میت و شیون دختر و همسر ابوتراب

آن زمان ها چون غسال خانه نبود کسانی از اهالی روستا که از دنیا می رفتند در «سر جوی» روستا غسل داده می شدند، پارچه ای را در اطرف جوی آب می گرفتند و در صورتی که میت زن بود چند زن برای غسل دادن می رفتند که مادر من کار اصلی را انجام می داد و بقیه‌ی زنان نیز دور این پارچه حلقه می زدند و به تماشای غسل میت می پرداختند؛ در صورتی که میت مرد بود چند نفر برای تغسیل میت می رفتند و دیگر مردها دور پارچه حلقه می زدند و به مراسم غسل دادن نگاه می کردند. در آن هوای سرد برفی جمعیت زیادی در اطرف «سرجوی» جمع شده بودند. جنازه ابوتراب را آوردند و در داخل آب سرد و روان سر جوی قرار دادند پدرم مثل همیشه آستین هایش را بالا زد و شروع به شستن جنازه ابوتراب کرد؛ ابتدا با لیف و صابون جنازه را به خوبی شست تا اگر مانعی برای غسل وجود دارد برطرف شود و بعد از آن بدن را  با آب سدر و کافور و سپس غسل سوم را با آب خالص انجام داد، در نهایت جنازه آماده شده بود برای کفن کردن بعد از کفن نوبت اقامه نماز میت شد، بدن ابوتراب را به داخل صحن مسجد آوردند و من در مقابل جنازه ابوتراب ایستادم تا اقامه نماز میت بر جسدش کنم؛ چه دنیای کوتاهی، چه دنیای بی ارزشی، تا دیروز ابوتراب در کنار من بود و من را تشویق به اقامه نماز جماعت در مسجد می کرد و امروز جنازه اش در مقابل من قرار گرفته است؛ اُف بر این دنیا، چقدر زود می گذرد؛ برای همین دنیای کوتاه این قدر مردم بر سر هم می زنند و دروغ می گویند و دعوا می کنند؛ اینها تفکراتی بود که پی در پی بر ذهن من خطور می کرد و به من امان نمی داد؛ اما باید نماز میت اقامه می شد؛ همانگونه که در مقابل جنازه ایستاده بودم، با صدای غمگین و لرزانی دو مرتبه گفتم الصلاه الصلاه همه برای نماز آماده شده بودند؛ اما هنوز صدای شیون و ضجه ای دختر و همسر ابوتراب به گوش می رسید؛ به هر ترتیبی که بود نماز میت با کیفیت خاصش اقامه شد؛ بعد از نماز، جمعیت به سمت جنازه ابوتراب هجوم آوردند تا او را به سمت آرامگاه ابدیش نقل مکان کنند؛ اما محمود مدیر، معتمد و مدیر دبستان ابتدایی روستا به نزدیک جنازه آمد وگفت اهالی روستا شهادت دهید که ابوتراب آدم خوبی بود، این امر از مستحبات فقه شیعه است که می گوید اگر چهل نفر به خوبی فردی شهادت بدهند خداوند شهادت این چهل نفر را قبول می کند و کار این میت در سرای آخرت راحت تر است؛ همه شهادت دادند که ما هیچ بدی از ابوتراب ندیدیم، بله واقعا او آدم خوبی بود؛ اکنون که بعد از حدود ۱۵ سال این جملات را می نویسم هنوز صدای دعای کمیل او در گوشم طنین انداز است آنجا که با هق هق گریه صدا می زد: یا رب یا رب یا رب؛ آن جا که می گفت: «يَا سَيِّدِي فَكَيْفَ لِي (بِي) وَ أَنَا عَبْدُكَ الضَّعِيفُ الذَّلِيلُ الْحَقِيرُ الْمِسْكِينُ الْمُسْتَكِينُ‏ يَا إِلَهِي وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ لِأَيِّ الْأُمُورِ إِلَيْكَ أَشْكُو وَ لِمَا مِنْهَا أَضِجُّ وَ أَبْكِي‏ لِأَلِيمِ الْعَذَابِ وَ شِدَّتِهِ أَمْ لِطُولِ الْبَلاَءِ وَ مُدَّتِهِ…‏/ اى سرور من تا چه رسد به من؟ و حال آنكه من بنده ناتوان، خوار و كوچك، زمين‏گير و درمانده توأم. اى خداى من و پروردگارم و سرور و مولايم، براى كداميك از دردهايم به حضرتت شكوه كنم و براى كدامين گرفتاريم‏ به درگاهت بنالم و اشك بريزيم؟ آيا براى دردناكى عذاب و سختی اش، يا براى طولانى شدن بلا و زمانش …».

جنازه بر سر دستان مردم به سمت بهشت هلالی که در روستای مجاور محیط آباد قرار داشت روانه شد؛ از آن جا که من باید بعد از مراسم به حوزه می رفتم با موتور به سمت قبرستان حرکت کردم، زودتر به قبرستان رسیده بودم ابتدا به مقبره امام زاده هلالی رفتم و فاتحه ای خواندم بعد از آن به سمت دیگر قبور رفتم و برای اهالی این قبرستان یازده مرتبه قل هو الله خواندم یک مرتبه خود را نزدیک قبری دیدم که آماده شده بود برای جسد ابوتراب کنار قبر نشستم و به داخل قبر نگاهی انداختم آیا اینجا خانه آخر ماست! قرار است که چند سال در این خانه باقی بمانیم! یک سال، دو سال، صد سال، هزار سال یا چند میلیارد سال!؟ نه، باید برای همیشه در این خانه بمانیم، بله درست است اینجا خانه‌ی ابدی ماست، خانه ای که شروعش از این گودال و قبر شروع می شود و این قبر بیانگر عالم برزخ و انتقال ما از این دنیا به سرای آخرت می باشد. آری اینجا نقطه شروع است. در همین تفکرات بودم که گویا صدایی از داخل قبر به گوشم رسید، و گویا این جمله ها زمزمه می شد: «انا بیت الوحشه، انا بیت الظلمه…» نه این صدا از قبر نبود صدای فطرتم بود که با من سخن می گفت، آرام آرام اشک می ریختم و جملاتی از دعای ابوحمزه ثمالی را زمزمه می کردم «ابکی لخروج نفسی، ابکی لظلمت قبری، ابکی لظیق لحدی، ابکی لسوال نکیر و منکر ایّای، ابکی لخروجی من قبری عریانا ذلیلا حاملا ثقلی علی ظهری …/ گریه می کنم برای آن زمانی که روحم از بدنم خارج می شود، می گریم بر تنگی جای ابدیم، می گریم برای سوال منکر و نکیر از من، می گریم بر آن حالتی که از قبر برهنه و خوار ذلیل بیرون آمده و بار سنگین اعمالم را بر پشت گرفته ام».

به انتظار نشسته بودم که دیدم جنازه ابوتراب وارد قبرستان هلالی شد؛ به سمت جنازه حرکت کردم و به محمود مدیر گفتم ابتدا جنازه را در اطراف امام زاده طواف دهید و سپس سه مرتبه جسد را به روی زمین قرار دهید تا ابوتراب برای وارد شدن به عالم قبر و برزخ آماده شود، جنازه در نزدیک قبر قرار گرفت محمود دبیر وارد قبر شد و جنازه را گرفت و آن را در داخل قبر رو به قبله قرار داد، من با این که هنوز جوان بودم و خیلی از این مسائل ندیده بودم؛ اما چون در یک خانواده ای شجاع بزرگ شده بودم که این مسائل را زیاد دیده است، بر خلاف خیلی دیگر از جوانان از قبر و میت نمی ترسیدم؛ برای تلقین میت به داخل قبر رفتم، کفن را کنار زدم و صورت ابوتراب را بر خاک قرار دادم؛ آری ابوتراب همانگونه که از اسمش پیدا بود از خاک به وجود آمد و خاکی و متواضع زندگی کرد و به خاک برگشت؛ این مسیری است که همه باید ادامه دهیم. دستها را بر شانه‌ی راست و چپ ابوتراب قرار دادم و همینطور که تکان می دادم دهانم را نزدیک به گوش او بردم وگفتم: «اسْمَعْ اِفْهَمْ یا ابوتراب ابن علی هَلْ اَنْتَ عَلَى الْعَهْدِ الَّذى فارَقْتَنا عَلَيْهِ مِنْ شَهادَةِ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ وَ اَنَّ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَبْدُهُ وَ رسُولُهُ وَ سَيِّدُ النَبِّييّنَ وَ خاتَمُ الْمُرْسَلينَ وَ اَنَّ عَلِيّاً اَميرُ الْمُؤْمِنينَ وَ سَيّدُ الْوَصِيّينَ…/ بشنو و بفهم ای ابوتراب پسر علی آيا بر آن پيمانى كه از ما بر پايه‏ آن جدا شدى مى‏باشى، از گواهى بر اينكه معبودى جز خدا نيست، يگانه و بى‏شريك است، و اينكه محمّد (درود خدا بر او و خاندانش) بنده و فرستاده اوست، و سرور پيامبران و خاتم رسولان است، و اينكه علىّ امير مؤمنان است و آقاى جانشينان، و امامى كه خدا اطاعتش را بر جهانيان واجب كرده …».

چه سخت بود این جملات را گفتن و شنیدن، اما آن روز خواهد آمد و برای همه ما خواهد آمد. ای کاش کمی برای آن روز توشه برداریم و خودمان را برای آن سفر طولانی آماده کنیم.

اما لحظاتی بعد بدن ابوتراب در زیر خروارها خاک قرار گرفت و از این دنیای فانی به سرای باقی پر کشید.

روحش شاد و نامش گرامی

وضـــع مـــا در گـــردش دنـیا چـــه فرقی می کند    زنـــدگی یا مــرگ، بعــد از ما چه فرقـی می کند

مـــاهـــــیـان روی خـــــاک و مــاهــــیـان روی آب     وقت مـــردن، ســـاحل و دریا چـه فرقی می کند

سهـم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست                    جـای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟..

* سمند سفید

ایام محرم سال ۱۴۳۷ هجری قمری در راه است و بوی محرم به مشام می رسد، کاروان حسینی (ع) از مکه به سمت کربلا در حرکت است و من هم خودم را برای هجرت تبلیغی از قم به شهر نیشابور آماده می کنم، با آمدن محرم، احساس شوق و اندوهی در من زنده می شود، اندوه به خاطر مصائب و روضه های ابی عبدالله(ع) و اشتیاق به خاطر مجالس دلنشین و پر از صفا و معنویت ایام محرم؛ احساس عجیبی همه‌ی وجودم را فرا می گیرد؛ طبق معمول سنوات گذشته برای دریافت حکم تبلیغی به سایت سمتا (سایت ثبت نام و اعزام مبلغ دفتر تبلیغات اسلامی) مراجعه می کنم و بعد از ثبت نام و دریافت کتاب های ره توشه محرم، برای اعزام و جهاد فی سبیل الله آماده می شوم.

دیگر فرصتی باقی نمانده و باید از خانواده و بچه ها خدا حافظی کنم؛ اما دختر چهارساله ام هدی که وابستگی شدیدی به من دارد هنگام خداحافظی محکم به من چسبیده و مثل ابر بهاری اشک می ریزد و می گوید: بابا نرو! اگر می خواهی بروی من را هم با خودت ببر، گریه های دخترم مرا به یاد مصائب جانسوز حضرت رقیه(س) می اندازد، چقدر برای یک دختر بچه، دوری از پدر سخت است، اسارت و دوری از پدر و تحمل مشکلات برای رقیه نازدانه امام حسین(ع) چه سخت است، اکنون درک مصائب جانسوز حضرت رقیه(س) برایم قابل فهم تر است. همینگونه که صدای گریه‌ی دخترم را می شنوم فکرم به مصائب کربلا مشغول شده است، ناگهان دخترم با دستهای کوچکش دستی به صورت من می کشد و می گوید: بابا چرا چیزی نمی گویی، نمی خواهی من را ببری!؟ در حالی که به چشمان پر از اشکش نگاه می کردم و موهای حنایی اش را نوازش می دادم، با محبّت به او گفتم: دختر عزیزم اگر بگذاری بروم برایت یک عروسک زیبا می خرم، با شنیدن این سخن دو مرتبه شروع به گریه کرد و گفت: من عروسک نمی خواهم؛ من تو را می خواهم، من را هم با خودت ببر! گویا فایده ای نداشت و قادر به ساکت کردن دخترم نبودم، به او گفتم نمی روم و پیش تو می مانم و با این کار خواستم او را آرام کنم و چند ساعت دیگر حرکت کنم، از آن جا که قصد مسافرت با ماشین شخصی را داشتم مشکلی ایجاد نمی شد، اما گویا دخترم متوجه این قضیه شده بود، چون به هیچ بابت دست از من بر نمی داشت و محکم دست من را گرفته بود و لحظه ای من را ترک نمی کرد. همسرم که نظاره گر حالات دخترمان بود گفت: بر فرض که الان بتوانیم آرامش کنیم، اما در نبود تو در این دو هفته با او چه کنم! آن قدر گریه می کند که مریض می شود. از فرصت استفاده کردم و گفتم: شما هم آماده شوید تا با هم به سفر برویم، خیلی راضی به این کار نبود، چون هم پسرم طاها نمی توانست به مدرسه برود و هم شرایط سخت تبلیغ و اینکه مکان خوبی برای اسکان وجود نداشت، او را به این سفر بی میل می کرد، ولی با این وجود وقتی گریه و اشک های دخترمان را می دید پسرم را راضی کرد تا با من به این سفر تبلیغی بیایند.

روز قبل از محرم از قم به مقصد نیشابور راهی شدیم، کمی استرس جاده را داشتم، ماشین مقداری خراب بود و صداهای عجیبی از داخل موتور آن به گوشم می رسید؛ ولی با توکل بر خدا و تلاوت آیه شریفه‌ی «من یتوکل علی الله فهو حسبه» راهی جاده شدم، البته پولی هم در بساط نداشتم تا ماشین را تعمیر کنم و غیر از توکل راه دیگری نداشتم، خدا را شکر با سلامتی به نیشابور رسیدیم و اتفاقی برایمان نیفتاد و به لطف خداوند با ماشین خراب به مقصد رسیدیم.

روز اول محرم به سازمان تبلیغات نیشابور رفتم تا در صورت امکان فضایی برای تبلیغ در مسجد یا حسینه برای من فراهم کنند، هنگامی که به اتاق اعزام وارد شدم چندین طلبه‌ی مشهدی و قمی منتظر نشسته بودند و منتظر دریافت حکم برای مناطق تبلیغی بودند. بعد از سلام و احوال پرسی بر روی صندلی نشستم تا نوبتم شود. در همین حین بود که فردی روستایی از اطراف نیشابور برای درخواست روحانی به اتاق آقای مسئول مراجعه و از ایشان برای ایام محرم درخواست روحانی کرد، آقای مسئول با صدای بلند گفت: آقا چقدر دیر آمده اید! چرا زودتر برای درخواست روحانی نیامده اید!؟ الان که وقت درخواست روحانی نیست، الان روحانی نداریم، حالا درخواست خود را بنویسید و بروید تا ببینیم چکار می توانیم بکنیم! من که گوشه ای نشسته بودم، با شنیدن صحبت های مسئول اعزام با خودم گفتم معلوم می شود درخواست ها خیلی زیاد بوده وحتی با کمبود روحانی مواجه هستند.

ساعتی بیشتر نگذشت که موبایلم زنگ خورد و یکی از اعضای هیئت امنای مسجد الرضا‌ی نیشابور از من برای سخنرانی در دهه محرم دعوت کرد. بعد از آن نیز چند فضای تبلیغی دیگر برایم مهیا شد. روزانه چندین کلاس و منبر را باید اداره می کردم، گاهی آن قدر خسته می شدم که وقتی شب به خانه می رسیدم، رمق سخن گفتن و بازی کردن با فرزندانم را نداشتم.

تاسوعا و عاشورا نزدیک می شد و از آن جا که بعد از عاشورا قصد برگشتن به قم را داشتیم، باید اتومبیل را که خراب بود تعمیر می کردم تا لااقل از این طرف ما را در بین جاده نگذارد، هر چند تعمیر نکردن ماشین نیز در این مدت به خاطر بی پولی بود و اکنون نیز پولی در بساط نداشتم، ولی با واریز یارانه و مقدار هدیه ای که از برخی مجالس به دستم رسیده بود به فکر تعمیر ماشین افتاده بودم. پنچشنبه صبح زود ماشین را به گاراژ بردم و چون چند منبر و مجلس داشتم ماشین را در گاراژ گذاشتم و با تاکسی به سمت مجالسم رفتم، نزدیک غروب بود که از گاراژ تماس گرفتند که ماشین شما درست شده، چون از هزینه آن نگران بودم پرسیدم هزینه آن چقدر شده، آقای تکبیری صاحب گاراژ گفت: البته قابلی ندارد؛ ۷۵۰ هزارتومان شده است؛ با خودم گفتم یا ابوالفضل من تمام موجودیم ۴۰۰ هزار تومان است، بقیه اش را چه کنم! ولی با این اوصاف باید سریعتر به گاراژ می رفتم و ماشین را تحویل می گرفتم تا به نماز و منبر شب تاسوعا برسم، چون آقای تکبیری از دوستانم بود ۴۰۰ تومان را به او دادم و گفتم بقیه را بعد از عاشورا برایتان می آورم.

بعد از تحویل ماشین به سمت مسجدالرضا برای اقامه نماز و منبر حرکت کردم، در دلم گفتم یا ابوالفضل العباس(ع) یا باب الحوائج، امشب به شما اختصاص دارد، درست است من نوکر شما باشم و این وضعم باشد!  معمولا ارباب را از شکل و شمایل نوکر می شناسند، آقاجان من نوکر شما هستم، درست است این ماشین که وسیله ایاب و ذهاب نوکر شماست این قدر هزینه روی دستم بگذارد! آقاجان لطف کنید و یک ماشین سمند سفید صفر مرحمت کنید!! این ها جملاتی بود که لحظاتی فکرم را به خود مشغول کرد، آن شب طبق قاعده همیشگی که شب تاسوعا روضه‌ی حضرت ابوالفضل(ع) می خوانند، روضه‌ی حضرت را خواندم، دلم خیلی شکسته بود و با تمام وجود ناله می زدم و گریه می کردم، صدای گریه‌ی زیادی از مجلس بلند بود، شاید به خاطر عنایت امام زمان (ع)بود، چون خود حضرت فرمودند: هر جا مصیبت عمویم عباس خوانده شود در آن مجلس حضور پیدا می کنم، گویا مجلس ما به عطر وجود حضرت بقیه الله معطّر شده بود.

 دهه‌ی محرم، تاسوعا و عاشورا با همه‌ی صفا و صمیمیتش به پایان رسید و این سفره معنوی حسینی در حال جمع شدن است و این برای کسی که تمام دلبستگیش امام حسین(ع )است سخت است؛ ولی به هر حال باید پذیرفت، دیگر خودم را برای آمدن به قم آماده می کردم، همه‌ی هدایایی که از مجالس ابا عبدالله الحسین(ع)به من داده بودند صرف هزینه تعمیر ماشین شده بود، برای خداحافظی به منزل برادرم حاج مصطفی رفتم، بعد از سلام و احوالپرسی ، برادرم بی هیچ مقدمه ای گفت: مجتبی نمی خواهی ماشینت را عوض کنی!؟

-دوست دارم؛ ولی پول ندارم!

-چون مسیر تو طولانی است خوب است ماشین بهتری داشته باشی، رفتن به جاده با این ماشین خطرناک است.

-می دانم، ان شاء الله وقتش بشود فکری برایش می کنم.

گفت: وقتش کی می رسد! همین الان اقدام کن و ماشینت را عوض کن.

من که صحبتهایش را درست متوجه نمی شدم با تعجب گفتم: من که هیچ پولی ندارم، چطور ماشین بخرم! گفت: چکار به پولش داری، چه کسی از تو پول خواست، تو ماشین را انتخاب کن و کاری به بقیه اش نداشته باش. سوار ماشین شدیم و به اتفاق هم به نمایشگاه اتومبیلی در بلوار گلها رفتیم، کنار نمایشگاه بزرگی توقف کردیم و وارد نمایشگاه شدیم، نمایشگاه شیکی بود و ماشین های نو پارک شده‌ی داخل نمایشگاه،  زیبایی بیشتری به فضای داخل نمایشگاه می داد، در انتهای سالن نمایشگاه، سمند سفید رنگی نظرم را به خود جلب کرد، برادرم حاج مصطفی گفت: ماشین خوبی است، از آقای اصغری صاحب نمایشگاه پرسید قیمت ماشین چقدر است؟ گفت: ۲۷ میلیون تومان است، ولی کمتر هم راه دارد، من که هنوز باورم نمی شد که بی پول دارم ماشین صفر می خرم، پرسیدم با ماشین هم معاوضه می کنید؟ گفت: بله که معاوضه می کنیم، ساعتی به طول نیانجامید که ماشین کهنه‌ی خودم را دادم و ماشین سمند سفید در حد صفر را تحویل گرفتم، ماشین خودم ۱۰ میلیون قیمت گذاری شد و الباقی یعنی ۱۶ میلیون دیگر را برادرم نقدا پرداخت کرد و به همین راحتی صاحب یک اتومبیل سمند سفید در حد صفر شدم، اینجا بود که معنای باب الحوائج را فهمیدم و این را هدیه ای از ناحیه‌ی حضرت ابوالفضل(ع) می دانستم که اگر ائمه بخواهند، اینگونه کار انسان را درست می کنند. باورم نمی شد به این زودی حضرت ابوالفضل(ع) خواسته‌ی مرا برآورده کند، چون این خواسته لحظه ای گذرا فکر مرا به خود مشغول کرده بود، ولی حضرت عباس(ع) اینگونه پاسخ داد.

از برادرم تشکر و خداحافظی کردم و با ماشین سمند سفید به سوی منزل پدر همسرم که خانواده ام آن جا بودند حرکت کردم، وقتی به درب خانه رسیدم، پسرم طاها تا ماشین را دید، با حالت تعجب گفت: این ماشین از کجا!؟ گفتم: ماشین خودمان است، با تعجب بیشتر و خوشحالی گفت ماشین خودمان!

-بله ماشین خودمان

-از کجا آوردی؟ خریدی!؟

-بله پسرم، این هدیه‌ی حضرت ابوالفضل العباس(ع) است، او خیلی برایش این سخنان مهم نبود و بیشتر سرگرم کنجکاوی در رابطه با ماشین و امکانات آن بود.

همسرم آمد و همین سوال را پرسید و گفت تو که پول نداشتی! از کجا آورده ای؟شاید هم ماشین کسی است و آن را قرض گرفته ای!؟

-گفتم: درست است که پول نداشتم ولی قرض نگرفته ام، بلکه هدیه‌ی حضرت ابوالفضل(ع) است برای نوکرش.

-پرسید: هدیه؟! کدام هدیه؟! چه می گویی!!!

-بله؛ هدیه‌ی حضرت ابوالفضل(ع) است و داستان را برایش تعریف کردم، با اینکه خانواده و بچه ها خوشحال بودند ولی من احساس عجیبی داشتم و با خودم می گفتم این لطف حضرت ابوالفضل العباس(ع) وظیفه‌ی من را سنگین تر کرد و باید با دل و جان در راستای مکتب حسینی(ع) قدم بردارم؛ اینجا بود که به یاد حکایتی از امام صادق(ع) افتادم که بارها و بارها از زبان استاد فرزانه ام حضرت آیت الله جوادی آملی در درس تفسیرشان در مسجد قم شنیده بودم که می فرمودند: فردی از اصحاب امام صادق(ع) خدمت ایشان رسیدند و حضرت به او فرمودند: فلانی اگر ما به شما بگوییم از نظر مالی شما را تامین می کنیم، آیا باور می کنید و قبول دارید، آن صحابی در پاسخ گفت: بله آقاجان اگر شما تضمین دهید حتما باور می کنم، چون شما فرزند رسول خدا هستید و چه ضمانتی بالاتر از سخن شما، بعد امام صادق(ع) به این صحابی فرمودند: فلانی! شما به سخن ما که بنده‌ی خدا هستیم اعتماد می کنید، پس چرا به سخن خداوند اعتماد نمی کنید که فرمود: من رزق و روزی اهل علم را بر عهده دارم.

حضرت استاد در ادامه به ما شاگردان مکتب امام صادق(ع) می فرمودند: شما خوب درس بخوانید و به وظیفه‌ی خود عمل کنید، خداوند شما را رها نمی کند و خود خداوند رزق و روزی شما را برعهده گرفته است.

اکنون این سخن را با قلب و جان درک می کردم و با دلی محکم و استوار آماده هستم تا قدم به سوی قله های علم و معنویت بردارم.   

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *